هو الباقي
نهم مهرماه اولين سالگرد فوت بهروز فرضيايي رو به عمو پورنگ و خانواده
محترمشون و شما دوستان خوبم تسليت ميگم ..
هر روز يه شمع واسه يه مرده روشن كردن
نشانه زنده نگه داشتن اون مرده است
مهرماه پارسال بود كه عمو پورنگ برادر بزرگتر خود را به علت يك بيماري
لاعلاج از دست داد. غم بزرگي بود، اما عمو پورنگ در آن شرايط حساس به
خاطر شادي بچهها، مقابل دوربين باز هم ميخنديد. شايد نه از ته دل، اما به
خاطر بچهها ميخنديد تا آنها بخندند و روزشان را با شادي سپري كنند. او
چه طور با خودش كنار آمد؟








او ميگويد: شايد فكر كنيد چيزي كه ميخواهم بگويم، يك شعار و يا يك
فيلم باشد، اما من سعي كردم خودم را با كارم سرگرم كنم و دل بچهها را شاد
كنم تا خداوند هم دل مرا شاد كند تا با اين ضايعه كنار بيايم.
حالش خوب نبود، با نگاه به برنامه من يك گوشه لبخندي ميزد. تا جايي كه
زن داداشم ميگويد: فقط با ديدن برنامه تو، لبخند ميزد، وگرنه اصلا حالش
خوب نبود.
عمو پورنگ براي ما يك خاطره از برادر خود ميگويد:
بطلبد. گويا در يكي از آن شبها، چند بچه با برادرم مواجه ميشوند،
مادرم ميگويد: بهروز، زماني كه بچهها را ديد گويا ناخودآگاه به ياد تو
افتاد، بچهها را صدا كرد و به آنها گفت: بياييد با هم عكس بگيريم. بچهها
ابتدا جدي نگرفتند، اما او گفت: من برادر عمو پورنگي هستم كه شما را
ميخنداند!از آنجا كه برادرم به خاطر شيمي درماني موهاي سرش و
ابروانش ريخته بود، باور نكردند كه...
پورنگ ميگويد: ساعت دو نيمه شب بود، من خواب بودم كه تلفن همراهم به
صدا درآمد. از روي شماره متوجه شدم، برادرم است. گوشي را كه برداشتم،
ترسيدم. فكر كردم اتفاق ناگواري افتاده. اما آن طرف خط بهروز بود كه
ميگفت: (داريوش... داريوش بيا با اين بچهها صحبت كن. اينها باورشان
نميشود كه من برادر تو هستم. با بچهها صحبت كردم، اما سخت تحت تاثير
قرار گرفتم، خوشحال بودم از اينكه برادرم به داشتن من افتخار ميكرد. او
هميشه ميگفت: به اين خاطر از كارت خيلي راضي هستم كه دل بچههاي
مردم را شاد ميكني. براي روح او طلب آمرزش ميكنم
پارسال كه برادرم زنده بود براي اين كه تحولي در روحيه او ايجاد كنيم، من
در منزلش تولد گرفتم. خيلي با او شوخي كرديم تا حداقل روحيهاش را شاد
كنيم. شب خوبي بود با اين كه ميدانستيم او به زودي از ما جدا خواهد شد و
همين طور هم شد.
غم به جراحت مي ماند،يكباره مي آيد اما رفتنش ، ....... التيام يافتنش و
خوب شدنش با خداست، و در اين ميانه نمك روي زخم و استخوان لاي زخم و
زخم بر زخم حكايتي ديگر است؛حكايتي كه نه ميتوان گفت و نه مي توان نگفت
حرفایی از عمو پورنگ :
- پارسال همین موقع ها که برادرم در بستر بیماری افتاده بود و با مرگ دست وپنجه نرم می کرد و همه اهل فامیل و همه ی آنهایی که از بیماری برادرم اطلاع داشتند دست به دعا برداشته بودند من درگیر یک انتخاب بودم ..ماه مبارک رمضان در پیش بود با انتخابم سعی داشتم اگر برادرم را از دست دادم لااقل چیزی را که می خواهم به دست بیاورم ولی افسوس جسم پاک یکی را به خاک سپردم و ..
1 / 1 - ساعت دو نیمه شب بود، من خواب بودم که تلفن همراهم به صدا درآمد. از روی شماره متوجه شدم، برادرم است. گوشی را که برداشتم، ترسیدم. فکر کردم اتفاق ناگواری افتاده. اما آن طرف خط بهروز بود که میگفت: (داریوش... داریوش بیا با این بچهها صحبت کن. اینها باورشان نمیشود که من برادر تو هستم. با بچهها صحبت کردم، اما سخت تحت تاثیر قرار گرفتم، خوشحال بودم از اینکه برادرم به داشتن من افتخار میکرد. او همیشه میگفت: به این خاطر از کارت خیلی راضی هستم که دل بچههای مردم را شاد میکنی. برای روح او طلب آمرزش میکنم
http://i10.tinypic.com/2uqeiqe.jpg
۲ - می خواهم یک اعترافی بکنم قبل از آن بگویم که دوست خوب کسی است که به انسان بال و پر بدهد نه آن که بال و پرش را بچیند یاد خواب دوستم می افتم که مرا در خواب دیده بود در حالی که یک قیچی بزرگ در دست دارم ..ای کاش همیشه خواب ها رنگ واقعیت به خودش نمی گرفت ..
۳ - این مطلب را هم به خاطر ماه مبارک رمضان می گویم :
روراستی و صادق بودن اگرچه اولش چندان خوشایند نیست، ولی حداقل باعث
میشه هیچ روزی از کرده هات پشیمون نشی،.....
اونی را که باید بگی همیشه اولش بگو، تا اینکه تو دلت نگهش داری و خودت رو
باهاش ملامت کنی.....
واقعا برای ما آدمها مشکله اونی که هستیم خودمونو نشون بدیم؛ چون اون موقع
ممکنه خیلی ها را از دست بدیم، اما اگه واقعا میخواهی بدونی چطور آدمی هستی
بذار مردم تو رو اونی که هستی ببینن...... واقعا که دل و جرات می طلبه..!!!
از تمام دوستان و عزیزان بابت همدردی خالصانه شون تشکر می کنم
برای آمرزش همه ی رفتگان دعا کنین دوستای من
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:50 توسط سیده نسیم













